بمبئی سلام - فصل اول

همه داستان های کوتاه من

همه داستان های من شامل قصه های کوتاه ، قصه های کودک و مقالات مارکتینگ

بمبئی سلام - فصل اول

صلاح الدین احمد لواسانی
همه داستان های کوتاه من همه داستان های من شامل قصه های کوتاه ، قصه های کودک و مقالات مارکتینگ

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

بمبئی سلام - فصل اول

سلام بمبئی

نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

****************************

اولین سفر همسرم و بچه ها  به هندوستان بود . به همین دلیل  هیجان زیادی داشتن.

 بچه ها در عالم کودکی خودشون بودن و شادی می کردن. و با لحن شیرین خردسالی  به هرکی  می رسیدن می گفتن می خوایم بریم هندستون . سجاد دو سال  سینا سه سال و سعید 8  ساله بود.اما هیجان واقعی را خانمم  داشت. با شوق و ذوق وصف ناپذیری  خودش رو برای این سفر آماده می کرد.

صبح پنجشنبه بود که مریم  پاش رو  کرد توی یک کفش که  الا و بلا  باید  بریم خیابون بهار چند دست لباس برای بچه ها   بخریم و هر  چه  گفتم نیازی نیست. اونجا بهترین لباس ها با قیمتهای باور نکردنی هست. حرف به  خرج نرفت و چرخ منو چمبر کرد و  رفتیم  بهار برای خرید. البته راستش اگر از حق نگذریم یک کمی هم تقصیر خودم بود. توی این مدتی که من توی هند کارخونه خریده بودم و کار می کردم.  اونقدر مشغول کار بودم.  که  فرصت پیش نیومد بود برم و یه خرید درست حسابی برای بچه ها بکنم. به همین دلیل ازوضعیت  تولید پوشاک درهند خیلی مطلع  نبود.

بهرصورت توی یکی از فروشگاه  های بهار دو دست بلوز و شورت سفید که نقش های کارتونی روش چاپ شده بود به قیمت  هر دست دو هزار و صد تومن البته بعد از گرفتن تخفیف خریدیم و یک دست کت و شلوارخوشگل پسرونه برای سعید،  مریم رضایت نسبی داد که به همین ها بسنده کنه و بمنظور خرید لباس برای خودش به خیابون پهلوی رفتیم  و البته اصرارهای من برای عدم انجام چنین کاری هم ثمری نداشت. واین امر مهم هم به انجام رسید و به خانه برگشتیم.

همه چی آماده بود و طبق برنامه  پیش می رفت.  تنها  مشکل این بود . دکتر خراسانی مسئول دفتر من توی بمبئی خبر داد . متاسفانه  کارنقاشی خانه هنوز به اتمام نرسیده و شب اول و احتمالا " دوم را باید در هتل بگذرونیم . و به همین  دلیل اتاقیتویهتل  آسکوت که متعلق به یکی از دوستان صمیمی ام بود برامون رزرو کرده. 

راستش اول کمی دمق شدم. اما بعد  که فکرش رو کردم ، دیدم ، نه تنها این بد نیست بلکه  خیلی هم اتفاق خوبی است. چرا  که خونه من توی یک مجتمع  مسکونی درشمال شهر بمبئی در منطقه ای به  نام  سانتاکروز شرقی، درست روبروی  دانشگاه مرکزی بمبئی است و این یعنی یک ساعت  راه  تا مراکز تفریحی و خرید در بمبئی. در حالیکه هتل اسکوت درست درقلب منطقه توریستی و خرید بمبئی قرار داشت.  بنا براین به دکتر خبر دادم اشکالی نداره و  ما حتی سه روز اول را  توی هتل می مونیم. تا بچه ها بتونن  ضمن  دیدن  جاهای دیدنی بمبئی یه کمی هم به خریدشون برسند. بخصوص آن  که جمعه بعد از ظهر ما می رسیدیم. شنبه و یکشنبه هم که  کار تعطیل  بود. لذا  تا  دو شنبه براحتی می شد به همراه بچه ها  همه  جا رو گشت.

ساعت هشت صبح بود که  عازم فرودگاه مهر آباد شدیم . اردشیرکه  دستیار ومشاورم  بود. و دوسه هفته ای رو مرخصی گرفته بود. ما را تا فرودگاه رسوند و رفت . ساعت  دوازده و ده دقیقه بود که  هواپیما پرواز رو آغاز کرد. و ما به سمت بمبئی حرکت کردیم.

در هواپیما که باز شد. هوای گرم و شرجی بمبئی که آغشته به بوی عود بود  توی مشامم  خورد. من  عادت داشتم . اما  خانمم  کمی جا خورد.  حس کردم کمی  ناراحته .

گفتم: کمی تحمل  کنی عادت می کنی. به هر شکلی بود خودمونو به محل  تحویل چمدونها رسوندیم و  خیلی سریع به سمت راهروی خروجی رفتیم . دکتر  با نریش راننده ام  دم در منتظر بودن بعداز سلام و احوالپرسی و خیرمقدم به خانم و بچه ها به سمت هتل  حرکت کردیم.

از فرودگاه سحرکه مربوط به پروازهای بین اللملی است تا خونه من فقط ده  دقیقه راهه ، اما تا  هتل یه چیزی حدود یک ساعت. اون  هم توی ترافیک عصر گاهی شهر شلوغ و بزرگ بمبئی. بهر صورت باهرمشکلی بود به هتل رسیدیم و اتاق رو که از قبل آماده شده بود تحویل گرفتیم. علی هر آنچه لازم  بود  انجام  داده بود. یخچال پراز انواع نوشیدنی ها خنک و میوه های تازه گرمسیری بود . ازش تشکر کردم گفتم  می تونن برن به کارهای خودشون برسن. پرسید با نریش کاری ندارین. گفتم  امشب نه . اما  فردا صبح بگو دم هتل باشه.  چشمی گفت و  بعد ازخداحافظی ما رو  ترک کرد.

ساعت هشت ونیم عصر بود که به بچه ها گفتم آماده بشن تا برای شام بریم بیرون. انگار حسابی گرسنه بودن  چون هنوز جمله من تموم نشده بود همه دم دراتاق آماده بودن..

 تا رستوران داریوش  که متعلق به یک خانواده  زرتشتی ایرانی هست ، فقط سه  چهاردقیقه راه بود.که خیلی زود به اونجا رسیدیم. فریدون  مالک و مدیر رستوران که پشت صندوق نشسته بود. تا منو بچه ها رو  دید  ازپشت صندوق بلند شد و به طرفم اومد و  حسابی با  مریم و  بچه ها چاق سلامتی کرد . البته با فارسی دست و پا شکسته. زرتشتی های مقیم هند که به پارسی ها   معروفند. حدود سیصد سال  پیش و پس از آنکه  شاه عباس مذهب رسمی ایران را  تشیع  اعلام کرد . با آنهایی که نمی خواستند مذهب جدید را بپذیرند رفتار خصمانه ای داشت. حتی تا پای قتل  عام آنان  پیش رفت. به همین جهت بسیاری از آنان   از ایران گریخته و به هندوستان که سرزمینی آزاد بود رفتند. فریدون وخانواده اش هم از همین گروه  مهاجرین بودند که نزدیک به سیصدسال درهند ساکن بودند. البته  هنوزخودشونرو ایرانی می دونند و عاشق ایران هستن.

  بهر صورت. سفارش چیکن  تندوری دادم.  چیکن تندوری درحقیقت مرغ خوابونده شده درانواع سس و ادویه  است که درتنورهایی مثل تنور نان  تافتون پخته  میشه  .  وطعم چیکن تندوری رستوران  داریوش کاملا  خاص خودشه و توی هند بی نظیره. مریم و بچه ها بلافاصله عاشق اون  شدن و مشتری دائمیش . تا اونجا که حتی الان  هروقت من از هند میام. کسی ازمن طلب سوغاتی نمی کنه. اما اگر دوتا چیکن تندوری توی ساک دستی ام نیاورده باشم حسابم با کرام الکاتبینه......

بعد از شام به  کناراقیانوس هند توی خیابون ساحلی رفتیم و کمی قدم زدیم. بعد با درشگه اسبی به هتل برگشتیم که خیلی مورد  استقبال بچه ها بخصوص سجاد و سینا قرارگرفت.

خستگی راه و تفریح پایان شب باعث شد همه  خیلی زود  تو دل رختخواب ها به خواب عمیق و شیرین و سنگینی فرو بریم.

 

 

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط:

تاريخ : دو شنبه 18 آبان 1394 | 18:53 | نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.